نزن ... نشکن .... اون غرور نیست ... بی گناهه .. نه ...
اون ... یه نصفه وجوده ..... نشکن ....... شکستش صدا نداره اما درد ...
دردش از دل شکستن بیشتره نشکن ....
شــــــــــــــــــــکــــــــــــــــــــــســــــــــــــــــــــــــــــــــت
گریه نکن ..... تو بی تقصیری .... غروره من بود که ......
چیزی نشد ... تیکه هاشو جمع میکنم .. چیزی نبود ...
فقط جام درونم شکست ... همین .
دنیا کوچکتر از اونه که سکوتمو به وسعتش محدود کنم ..
پای رفتن ندارم
رعد و برق میگه بسوز
جون سوختن ندارم
میرسه روزی بهار
منو پاکم میکنه
زیر این طاق کبود
منو خاکم میکنه
+. زنده یاد فرزین .. روحش شاد
تو نفهمیدی چه دردی ، زانوی خستمو تا کرد ..
+. داریوش
تو را قسم به نیستی
هر که هستی هر چه نیستی
به همان نفسهایی که زیستی
بگذر از من و این هستیم
بگذار بمیرم در نیستی ِ همین هستی
که خون ِ دل ِ من رفت کجا ؟
دو تا دستتو میذاری رو چشمت طوری که چشمت اشکشو قورت بده و پس بگیره
بعد دستتو میاری پایین و نفس عمیق ... هر چند نفست بالا نمیاد اما سعی میکنی
همیشه غرورت به حدی هست که جلو اشکاتو بگیره
حتی به قیمت خورد شدن خودش
+. با خودم بودم
جام ِ جانم چون جام شرابت تهی گشت
جام تهی از جانم در پی ِ جان جانان شکست
یا خواجه حافظ شیرازی ، تو محرمِ هر رازی ،
من طالب ِ یک فالم
تو را قسم به شاخ نباتت، خرقه پشمینه و جام شرابت
جواب این حاجت مرا بده..
سکوت نیت میکنم ، نیت خویش را با دل هزار بار تکرار میکنم
من طالبِ یک فالم ، فالِ من خیال نیست بگو ، یا خواجه حافظ، خام نیست . بگو؟؟
نگو باز میگردد از سفر ، مسافر و دربدر، منم، دنبال بیگانه در فال من نگرد ، بگو ..
کسی از حال من خبر نیست اما تو ؟؟ شب سنگین و مرا طاقتِ صبر نیست بگو ..
تو را قسم به نامَت ، بگو که بی جواب نمیرم .. بگو راز ِ مرا فاش بگو به هر که غم خواست بگو
بگو فال ِ مرا به نامَت ، جام شراب به کامَت ، قسم به این کتابَت ، نام مرا تو بر خاک بگو
خدا را حافظَت باشد ای حافظِ دل خسته ، بغض ِ دل من ، به این فالِ تو دلبسته بگو
تهی شد این جامِ شرابَت بگو ، خسته ترینم، به دلِ خسته ات این راز بگو؟
کجا ساقی و پیمانه و مستی تو را ، که امشب همین فال و همین درد ، بس تو را، مست، بگو
بگو حافظ بگو شاعر بگو ، با این دل و نیت و حاجت چه کنم ؟ دلخسته ترینم ، به خدا هم بگو
نشنیدی حاجت ِ دلم را بگو ..فریاد ِ جانم به پناه خدا رفت ، بگو ، روح من کجا رفت بگو
تو را قسم به این آبِ حیات و به این جام شراب و به این خرقه و شاخ نباتَت ، بگو
دلم به تنگ آمد از این درد و از این رنج و از این غم بگو ، فال مرا به این خواب بگو
فال مرا به خدا هم بگو ، برگِ کتاب و شعر و این هفت خط ،حاجتِ من نیست بگو
مرا طاقتِ شعر به تو نیست بگو من که شاعر من که حافظ نیستم بگو
بگو حافظ بگو اشک، طاقتِ من نیست بگو اشک، باور من نیست بگو
سخن کوتاه میشود ، کاغذ سیاه میشود ، سایه حصار میشود بگو
قلم بی رنگ و قلب سنگ و تنم سرد ، جان بی جان میشود بگو
یا خواجه حافظ شیرازی، من به فالم نرسیدم به خیالم نرسیدم نگو
سر به مهر راز ِ رفتنم ، بر باد و بر خاک و بر هر که این خواست، نگو
به گوش ِ تو گفتم این خوابِ عجیب و تعبیر ِ این کابوس، به خدا هم نگو
مرا حاجت و نیت به دل نیست دگر، به گل و بلبل و قاصد و افلاک نگو
سر به مهر راز ِ رفتنم ، بی قسم ، تو را به هیچ قسم ، به خدا هم نگو
میدونی سفر تو جاده ی بی مسافر و همسفر ...
حرفمو ادامه نمیدم ...
یه لیوان آب ..
اینطور ادامه میدم :
خیلی خوبه ، جای شما خالی .
نمیتونم باور کنم
نمیخوام یا نمیتونم چه فرقی داره
مهم اینه که باور نمیکنم
میفهمی ؟
از سر ِ یاری،
سوی کسی بلند شود ..
دیگر
دست بر جیب خواهم ماند
تا این روز ها نشود تکرار
و بدور از افسوس
نشوم مجبور به
کوبیدن دست بر جبین
آن هم این چنین.
کورس گذاشتن با خط چینای خیابون و جاده
اونم آخر ِشب یا
به قول ساعت ، بامداد .. حال و هوای خودشو داره
مخصوصا اگه بارون هم بباره ...
واژه ی غریبی است
نمیشناسم ؟
اعتماد ؟؟ نه ... ندارم .
بیا این تو ،
این ساعت
از جان خسته ام
بگو ، دیگر چه میخواهی ؟
زمان استاد ِ فراموشی است
بگو ، دیگر چه میخواهی ؟
تمام هستی ام
این قلم بود و این کاغذ،
که آن هم بی ترانه بی بهانه
تقدیم لحظه های ابری و بارانی
بگو ، دیگر چه میخواهی ؟
نمیبینم ، ندیدم ،
ببین
دو چشمم بسته است
دو دست را سخت میفشارم بر چشم
با خود تکرار میکنم باز
من اشتباه میکنم ، اشتباه کردم
نمیبینم ندیدم
دو زانویم شکسته است
سر بر زمین میکوبم
رقص ِخاک، بر سرم
دلم در خون نشسته است
با خود تکرار میکنم
ندیدم ندیدم
رقص خون ، احساس میکنم
ندیدم ندیدم نمیبینم
دست بر زمین میکوبم
سخت است اما
چشم میکنم باز
نمیدانم چه میبینم ؟
من بر خون نشستم
سیل اشک از دلم جاریست
خون از قلب ترک خورده ی من نیست
در رگِ من دو رنگی جاری نیست
در جسم سردم جای نور خالیست
دلم فقط در خاک و بر خاک گریست
خون از قلب ترک خورده ی من نیست
در رگ ِ من مگر خون هم جاریست ؟
فقط اشک میچکد از من و بر من
خون از خاک میچکد بر غم و بر من
بگو بمیرم ، میمیرم اما به یک شرط
فقط قبرم کنار قبر خدا باشد فقط
میمیرم میمیرم تا که خاک ِ پاکم
فقط بقای عمر شما باشد فقط
" خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد . "
پس دلیل این زشتی ها چیست ؟
که آیینه هم سوگندش را دروغ یاد میکند
نه . . کفر نمیگویم .. ببین ... خداوند زیباست ، شکی نیست.
شاید چشمان ِ من زشت است و زشتی ها را میبیند
یا که چون خداوند زیباست ، فقط زیبایی ها را میبیند
من نقض میگویم یا تناقض در هستی بیداد میکند ؟
اگر دیدگان ِ من زشت است ،
تو بگو خالق ِ من چجوری بود ؟ دیده ای او را آیا ؟
اگر فقط زیبایی را میبیند ،
تو بگو بیدار شود ، رویای زیبایی در آیینه تعبیر نمیشود، باطل است ..
به هنگام خاموشی ِ من ،
تو مرا به آغوش بگیر ،
مرا در خود خاکستر کن اما
نگذار حتی ذره ای از جسمم قربانی ِ مذهب شود
مذهبی که مهر به شناسنامه زد و دیگر هیچ
- هیچ معجزه را زیر لب زمزمه میکرد به پوچ -
نفرین بر تو ای آتش اگر
جسم مرا جز مشتی خاکستر به خاک بنشانی .
بغض ، جیب های گلویم را برید...
از آن پس ، حرفهایم را پیدا نمیکنم
به کسی تهمت نمیزنم ... اما
- بین ِ خودمان باشد -
این یک درد ِ دل ِ ساده است
دزد همان درد بود.. نمیدانم چه کسی نقطه اش را برد ؟
بغض ؟؟؟
سهراب را رستم کشت ..
نوشدارو بعد از مرگ سهراب رسید ..
قهرمان ِ داستان در چاه ِ خیانت جان سپرد ..
خون بر خنجر ِ خیانت در دستان ِ برادر میچکد
به من بگویید
چه کسی گفت شاهنامه را پایان، خوش است ؟
باور کنید ..
من دیگر بزرگ شده ام ...
نه ... نه ..... نه ........
مدت هاست گریه را به قصه ها سپردم و بس
گریه برای من نیست ..
اما .... گاهی باید اعتراف کرد ..
اعتراف به درد .....
فریاد هم مرا حاجتی نبود
شهر همه صدا و ازدحام ِ بیداد است
میانِ خفتگانِ سیاهی ،گویا کسی بیدار است هنوز،
سکوتِ من، میان ِ این هیاهو ،نوایِ لالایی نبود .. وگرنه ،
کِی دست بر گوشش چنین سخت میفشرد ؟
خرچنگ های کوچکی که اینبار مرا چنگ زدند
یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری ، برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست ، ای رفیق آخر من
به سلامت سفرت خوش ، ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه ، هرجای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق پشت ، لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت ، سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق ، دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری ، برای من شده عادت
پ.ن: داریوش .. اهنگ ... وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود ...
یک خط ،برای صحبت از سکوت، حجم زیادی است
یک نقطه بگذار تـــه خط
همین کافی است.
همه گناهانِ من از غرور بود که
به میزان سکوت به حساب بغض گذاشتم
دست نگهدار ...
قبل از اینکه از مرگ چیزی بگی
یه لحظه فکر کن ..
اگه خدا و افسانه ی خلقت
فقط یه قصه
واسه اروم کردن ِ آدما بوده باشه ، چی ؟
اونوقت چیکار میکنی ؟
بازم سر حرفت میمونی ؟
بین ماندن و رفتن
جایی میان ِ زمین و آسمان
معلق مانده ام
من رهایم اما ،
گاهی میمانم
درِ انتخاب میان ِ
همسفر و مقصد.
موضوع تلخی است خیانت ..
قبل از انکه اتفاق بیفتد احساس میشود..
جالب است ،
حتی اگر اتفاق هم نیفتد باز احساس میشود..
خیانت ، تقصیر نیست که هر لحظه آن را به گردن کسی بیاویزی
خیانت همین احساس تلخی است که لحظه ها را با همه وجود بر میگرداند
آنقدر نگویید برای زنده ماندن تلاش کن ..
آنقدر نگویید برای زندگی به هر طنابی چنگ بزن حتی دار
من هیچ احتیاجی به این زندگی ندارم
این زندگی است که برای ادامه به من و من و من نیاز دارد
وگرنه کجا میتواند چرخش را بچرخاند ؟


